تاریکی درون تاریکی

تاریکی درون تاریکی دروازه ای به تمام ادراک

تاریکی درون تاریکی

تاریکی درون تاریکی دروازه ای به تمام ادراک

واژه های حقیقی، متناقض جلوه می کنند.

آخرین مطالب
پربیننده ترین مطالب
محبوب ترین مطالب
مطالب پربحث‌تر
آخرین نظرات
  • ۴ شهریور ۹۴، ۱۲:۴۷ - amir
    سلام
  • ۱۵ بهمن ۹۳، ۲۱:۳۹ - دیجی نقد
    ممنون

 (verse)

رو به تاریکی

چنین می‌نماید که زندگی،

همین که هر روز پیش می‌رود،

همین که در درونم گم می‌شود،

محو می‌شود آرام آرام،

هیچ کس به هیچ چیز اهمیت نمی‌دهد،

رفته است آرزویم برای زیستن

ساده گویم، دیگر چیزی برای بخشیدن ندارم،

دیگر چیزی برایم نمانده است

و نیازم، پایانی است که مرا آزاد می سازد

شامگاهان کبود تابستان به کوره راه ها می روم.
خوشه های گندم به پای من می خلند،
علف های خرد را لگد می کنم،
غرقه‌در خیال، طراوتشان را به زیر پا حس می‌کنم
و گیسوانم را به دست باد می‌سپرم.
سخن نخواهم گفت و هیچ اندیشه نخواهم کرد،
لیک عشق بی مایان روح مرا مست می کند.
در طبیعت به سان یک کولی،
به راه دور خواهم رفت، به راه بس دور
و کامیاب می شوم چنان که گویی با زنی هستم.
  • هیوا

لە بە ر ئازاری ژینی نالە باری

دە ناڵێ بلبلی شە یدا بە زاری

بە سۆز و داخە وە دە یگوت فە قیرم

پە ڕوپۆم ھە ڵوەری، بێوادە پیرم

مەلێکی فێری دارستان و لێڕ بێ

قەفەز پیری دەکا باشووی لە زێڕ بێ

تەلار و سەرسەرا و کۆشک چ دێنێ

کە کۆیلە وەر ھەمی تێدا ھەڵێنێ

لە گەڵ کازیوە بۆی نەفڕم چڵاوچڵ

نەبینم گوڵ، چلۆن ێارام دەبێ دڵ؟!

چ خۆشە عیشق و سەرمەستی، چ خۆشە

چ تاڵە کۆیلە تی و دیلی، چ تاڵە

بە کەم بێ ژینی وا پڕ ئاە و ناڵە

  • هیوا

کشتی من سکان ندارد و دستخوش بادی است که در ژرف ترین دیار مرگ می وزد.

  • هیوا

حس میکنم از قبل میشناختمت

و حدس میزنم که از درون این ترانه میتوانی مرا بشنوی

و عشقم هرگز نخواهد مرد

و احساساتم همیشه خواهند درخشید

و می دانم تو تنها میخواهی متعلق به کسی باشم

و حدس میزنم اکنون در حال نزدیک شدن به کسی هستم

و عشقم هرگز نخواهد مرد

و احساساتم همیشه خواهند درخشید

من هرگز به اعتمادت خیانت نکردم

من هرگز به صداقتت خیانت نکردم

من هرگز قلبت را رها نمی کنم

من هرگز چهره ات را از یاد نمی برم

حسی که نمی توانم توصیف کنم

دلیلی که نمی توانم پنهان کنم

هرگز نوری به این درخشندگی ندیده ام

درخشش نوری که در چشمانت نهفته است

می توانم این زندگی را ببینم و انچه تو به من میفهمانی

و وقتی که خواب دیدم رویای تو بود

اکنون که بیدار شده ام بگو چه کنم

مجبورم بگذارم بروی

به سوی خورشید در حال غروب

مجبورم اجازه دهم بروی

تا راهت را بسوی خانه پیدا کنی

مجبورم بگذارم بروی

به سوی خورشید در حال غروب

مجبورم اجازه دهم بروی

تا راهت را بسوی خانه پیدا کنی

  • هیوا
مسخ
آیا جز فریبندگی چیز دیگری را می شناسی؟ هرگاه فریبندگی نابود شود، نمی توانی نگاه کنی؛ یک ستون نمک خواهی شد.
مسیح نمی آید مگر هنگامی که دیگر به آمدنش نیازی نیست. او یک روز بعد از روز موعود خواهد آمد، نه روز آخر؛ بلکه فرجامین روز خواهد آمد.
  • هیوا

من از سنگم، بدون کوچکترین روزنه برای شک و یقین، برای مهر و کینه، برای دلاوری یا دلهره، به طور کلی و جزیی من سنگ گور خودم هستم. تنها مانند نوشته ی روی سنگ امید مبهمی زنده است.

  • هیوا

« او فرو می رود، می افتد اکنون »

اینجا

     آنجا

          هر دم و ساعت

تَسَخَرش می زنید؛

حقیقت است:

او در نزد شما زوال می یابد.

اَبَر بختش، ناخشنودی او شد

اَبَر روشنایی اش، در پی تاریکی تان است.

  • هیوا

می خواهم بردٓوٓم

از صد پله

می خواهم بردٓوٓم و

بشنومتان

که بانگ می زنید:

< تو، سختی

پس ما از سنگ ایم؟ >

می خواهم بردٓوٓم

از صدها پله

و هیچ کس خواهانِ پله شدن

نیست.

  • هیوا
anathema
درگیر عشق شدن برای سقوط ، یک اشتباه ساده است،
پس برخیز و سرور خودت باش، تو احتیاج نداری که بندهء
خاطرات بدام افتاده در تار عنکبوت و قفست باشی
  • هیوا